تبليغاتX
سرزمين شما

 

سرزمين شما
   
       

مهربان ، زیبا ، دوست


چشم در راه کسی هستم 

کوله بارش بر دوش ،

آفتابش در دست  ،

خنده بر لب ، گل به دامن ، پیروز

کوله بارش سرشار از عشق ، امید 

آفتابش نوروز.

با سلامش ، شادی 

در کلامش ، لبخند

از نفس هایش گل می بارد

با قدم هایش گل می کارد ؛

 
مهربان ، زیبا ، دوست ،

روح هستی با اوست !


قصه ساده ست ، معما مشمار ،

چشم در راه بهارم آری ،

چشم در راه بهار ... !
 


مهربان ، زیبا ، دوست


چشم در راه کسی هستم 

کوله بارش بر دوش ،

آفتابش در دست  ،

خنده بر لب ، گل به دامن ، پیروز

کوله بارش سرشار از عشق ، امید 

آفتابش نوروز.

با سلامش ، شادی 

در کلامش ، لبخند

از نفس هایش گل می بارد

با قدم هایش گل می کارد ؛



مهربان ، زیبا ، دوست ،

روح هستی با اوست !

 

قصه ساده ست ، معما مشمار ،

چشم در راه بهارم آری ،

چشم در راه بهار ... !



آخرین جرعه ی جام





 همه می پرسند:
 چیست در زمزمه ی مبهم آب؟
 چیست در همهمه ی دلکش برگ؟
 چیست در بازی آن ابر سپید،
 روی این آبی آرام بلند،
 که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال؟

 چیست در خلوت خاموش کبوترها؟
 چیست در کوشش بی حاصل موج؟
 چیست در خنده ی جام؟
 که تو چندین ساعت،
 مات و مبهوت به آن می نگری!؟


 نه به ابر،
 نه به آب،
 نه به برگ،
 نه به این آبی آرام بلند،
 نه به این خلوت خاموش کبوترها،
 نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،
 من به این جمله نمی اندیشم.

 من، مناجات درختان را، هنگام سحر،
 رقص عطر گل یخ را با باد،
 نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه،
 صحبت چلچله ها را با صبح،
 نبض پاینده ی هستی را در گندم زار،
 گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،
 همه را میشنوم ،
                می بینم.
 من به این جمله نمی اندیشم!

 به تو می اندیشم
 ای سراپا همه خوبی،
 تک و تنها به تو می اندیشم.
 همه وقت
 همه جا
 من به هر حال که باشم به تو می اندیشم.
 تو بدان این را، تنها تو بدان!
 تو بیا
 تو بمان با من، تنها تو بمان!

 جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
 من فدای تو، به جای همه گلها تو بخند.
 اینک این من که به پای تو درافتادم باز
 ریسمانی کن از آن موی دراز،
 تو بگیر،
 تو ببند!
 
 تو بخواه
 پاسخ چلچله ها را، تو بگو!
 قصه ابر هوا را، تو بخوان!
 تو بمان با من، تنها تو بمان
 
 در دل ساغر هستی تو بجوش،
 من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست،

 آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش!



تخم مرغی رفته بود اینترویو


سروده‌ي تازه

تخم مرغ در اینترویو
--------------------
تخم مرغی رفته بود اینترویو
تا مگر کوکو شود یا نیمرو

تخم مرغی بود با شور و امید
خواست تا مرغانه ای باشد مفید

فرم استخدام را پر کرده بود
عکس هم همراه خود آورده بود

توی مطبخ از برای شرح حال
پشت هم کردند هی از او سوال:

- کیستی تو، از کدامین لانه ای؟
- بوده ای قبلاً در آشپزخانه ای؟

- کی ز پشت مرغ افتادی برون؟
- توی ماهیتابه بودی تاکنون؟

- تجربه داری و فرزی در عمل
- جای دیگر کار کردی فی المثل؟

- داغ گشتی توی روغن یا کره؟
- حل شدی در شنبلیله یا تره؟

- با نمک فلفل بهم خوردی دقیق؟
- خوب کف کردی شدی کلاً رقیق؟

- پشت و رویت سرخ شد روی اجاق؟
- باد کردی از فشار احتراق؟

تخم مرغ این حرف ها را که شنید
روی وحشت زرده اش هم شد سفید!

ژوری اینترویو هم بی مجال
لحظه‌ای غافل نمیشد از سوال:

- گر "رزومه" داری و "سی.وی" بیار
- ورنه بیخود آمدی دنبال کار

- گر نداری توی کارت سابقه
- ردّ ردّی گرچه باشی نابغه

گفت لرزان تخم مرغ بینوا
نیست قانون شما بر من روا

خوب من تازه ز مرغ افتاده ام
صفرکیلومترم و آماده ام

هرکسی کرده ز یک جائی شروع
میکند خورشیدش از یکجا طلوع

گر نه در جائی خودم را جا کنم
تجربه پس از کجا پیدا کنم؟

گر که مرواری نباشد در صدف
پس چگونه تجربه آرد به کف؟

گر که در میدان نرفته کره اسب
تجربه را پس چه جوری کرده کسب؟

گفت "شف" با او که: - زر زر کافیه!
- بیش از این هم ماندنت علافیه

ـ تخم مرغ هم اینقدر پر مدعا
- دست به نطقش را ببین بهر خدا!

- تجربه اول برو پیدا بکن
- بعد فکر پخت و پز با ما بکن

تخم مرغ بینوا با قلب خون
آمد از آن آشپزخانه برون

رفت غمگین، صاف پیش مادرش
تا که گرما گیرد از بال و پرش

گفت مادرجان مرا هم جوجه کن
جزو باند جوجه های کوچه کن

مرغ مادر گفت که: - دیر آمدی
- پس چرا طفلم به تأخیر آمدی؟

- من به تو گفتم بگیر اینجا قرار
- تو خودت عازم شدی دنبال کار

- مهلت جوجه شدن شد منقضی
- پس چه شد کوکوپزی، نیمروپزی؟

تخم مرغ اشکش درآمد پیش مام
ماجرا را گفت از بهرش تمام

گفت در نیمروپزی گشتم کنف
چونکه از من تجربه میخواست شف

سابقه یا تجربه با من نبود
آشپزخانه مرا ریجکت نمود

موعد جوجه شدن هم که گذشت
آه مادر بچه ات بیچاره گشت!

من از آنجا مانده، زینجا رانده ام
فاتحه بر هستی خود خوانده ام

رفت فرصت های عالی از کفم
حال دیگر کاملاً بی مصرفم

پس در این دنیا به چه چیزی خوشم؟
میروم الان خودم را میکشم!

گفت مادر: - طفلکم قدقدقدا
- چند مدت صبر کن بهر خدا

- صبر کن طفلم بیاید نوبهار
- باز پیدا میشود بهر تو کار

- گرچه اکنون فرصتت سرآمده
- تو نگو دنیا به آخر آمده

تخم مرغ آنجا به حال انتظار
ماند تا از ره بیاید نوبهار
×××
عید نوروز، عید پاک آمد ز راه
روی هر میزی بساطی دلبخواه

شربت و شیرینی و قند و نبات
تخم مرغ رنگ کرده در بساط

روی میز خانه‌ی بانو بهار
یک سبد مرغانه خوش نقش و نگار

تخم مرغ ما نشسته آن میان
میفروشد فخر بر اطرافیان

از همه خوشرنگ تر، خندان و شاد
حرف های مادرش آمد به یاد:

- بهر هرکس در جهان قدقدقدا
- هست یک جا و مکان قدقدقدا

- نیست بی مصرف کسی قدقدقدا
- هست امکان ها بسی قدقدقدا

- هرکسی باید بیابد جای خود
- تا نهد جای مناسب پای خود

- پس تو هم توی مدار خویش باش
فارغ از مأیوسی و تشویش باش

- چون شبیه تخم‌مرغ است این کره
- روز و شب گردش کند بی دلهره

- خود تو هم هستی عزیزم بیضوی
- در مدار خویش گردش کن قوی

- زندگی زیباست، زیبایش ببین
- هم ز پائین، هم ز بالایش ببین

تخم مرغ ما ز پند مادری
شادمان لم داد آنجا یکوری

گفت گر مطبخ به من میداد کار
در کجا بودم کنون ای روزگار؟

گشته بودم جوجه گر روی حساب
ای بسا که میشدم جوجه کباب

پس چه بهتر که بد آوردم زیاد
حال راضی هستم و ممنون و شاد

تخم‌مرغم، بیضی‌ام، شکل زمین
پس غم دنیا به تخمم بعد از این!
-------------------------
هادی خرسندی – ژانویه 2009



اين ديوانگیست ...


اين ديوانگیست ...

که از همه گلهاي رُز تنها بخاطر اينکه

خار يکي از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم... 


cid:1.3044586035@web50711.mail.re2.yahoo.com



که همه روياهاي خود را تنها بخاطر اينکه

يکي از آنها به حقيقت نپيوسته است رها کنيم...


cid:2.3044586037@web50711.mail.re2.yahoo.com



اين ديوانگيست ... 

که اميد خود را به همه چيز از دست بدهيم بخاطر اينکه در زندگي با شکست مواجه 

شده ايم ... 

که از تلاش و کوشش دست بکشيم بخاطر اينکه يکي از کارهايمان بي نتيجه مانده است...


cid:4.3044586037@web50711.mail.re2.yahoo.com



اين ديوانگيست ... 

که همه دستهايي را که براي دوستي بسوي ما دراز مي شوند بخاطر اينکه يکي از دوستانمان

رابطه مان را زير پا گذاشته است رد کنيم ... 


cid:5.3044586037@web50711.mail.re2.yahoo.com



که هيچ عشقي را باور نکنيم بخاطر اينکه 

در يکي از آنها به ما خيانت شده است...


cid:6.3044586037@web50711.mail.re2.yahoo.com



اين ديوانگيست ... 

که همه شانس ها را لگدمال کنيم بخاطر اينکه 

در يکي از تلاشهايمان ناکام مانده ايم...

 

cid:7.3044586037@web50711.mail.re2.yahoo.com



به اميد اينکه در مسير خود هرگز

دچار اين ديوانگي ها نشويم...


cid:8.3044586037@web50711.mail.re2.yahoo.com



و به ياد داشته باشيم که هميشه...

شانس هاي ديگري هم هستند


cid:9.3044586037@web50711.mail.re2.yahoo.com



دوستي هاي ديگري هم هستند


cid:10.3044586037@web50711.mail.re2.yahoo.com



عشق هاي ديگري هم هستند


  700-01183390w.jpg



نيروهاي ديگري هم هستند


cid:12.3044586037@web50711.mail.re2.yahoo.com



تنها بايد قوي و پُر استقامت باشيم

و همه روزه در انتظار روزي بهتر و شادتر از روزهاي پيش باشيم...



دل تنگ!


سر خود را مزن این گونه به سنگ،

دل دیوانه ی تنها! دل تنگ!


منشین در پس این بهت گران

مدران جامه جان را، مدران!


مکن ای خسته، درین بغض درنگ

دل دیوانه ی تنها، دل تنگ!


پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است

قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است


دیدی، آن را که تو خواندی به جهان یارترین

سینه را ساختی از عشقش، سرشارترین

آن که می گفت منم بهر تو غمخوارترین

چه دلآزارترین شد! چه دلازارترین؟


نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند،

نه همین در غمت اینگونه نشاند؛

با تو چون دشمن، دارد سر جنگ!

دل دیوانه ی تنها، دل تنگ!


ناله از درد مکن

آتشی را که در آن زیسته ای، سرد مکن

با غمش باز بمان

سرخ رو با ش ازین عشق و سرافراز بمان

راه عشق است که همواره شود از خون، رنگ

دل دیوانه تنها، دل تنگ!


برکه



 برگ ها از شاخه می افتاد،

                                من، تنهای تنها، راه می رفتم

 در کنار برکه ای،

                 پوشیده از باران برگ

 شاید این افسوس را، با باد می گفتم:

 - آه این آیینه را

                  این برگ های خشک، پوشانده است.

 

 آن صفا، آن روشنایی

                           در غبار تیرگی مانده است

 تا کجا مهر بهاران،

                         پرده از رخسار این آیینه بر دارد

 چهره ی او را به دست نور بسپارد. . .

 

 روزهای زندگی

 مثل برگ از شاخه می افتاد و من،

                  همچنان تنهای تنها، راه می رفتم.

 یادها، غم های سنگین

              چهره ی آیینه ی دل را کدر می کرد.

 شاید این فریاد را با خویش می گفتم:

 - باید این آیینه را از ظلم این ظلمت،

                                            رهایی داد.

 چهره ی او را به لبخند امیدی تازه

                                       از نو روشنایی داد.

 عشق باید پرده از رخسار این آیینه بردارد

 چهره ی او را به دست نور بسپارد.

 

                                                   

                                                           فریدون مشیری


نجات عشق



در جزيره اي زيبا تمام حواس، زندگي مي کردند: شادي، غم، غرور، عشق و ...

روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق

 هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند،

چون او عاشق جزيره بود.



روی ادامه مطلب کلیک کن...


ادامه مطلب

ميشود تو را دوست داشته باشم؟



كرم شبتاب نگاهي به پروانه اي كه در نزديكياش روي يك گل نشسته بود انداخت


و با حيرت گفت:


"آه، تو چقدر زيبا هستي!"


بعد لحظه اي سكوت كرد و پرسيد:"ميشود تو را دوست داشته باشم؟"




ادامه مطلب

خدایا با من حرف بزن

  

مردی با خود زمزمه کرد: " خدایا با من حرف بزن "

 

یک سار شروع به خواندن کرد ٬ اما مرد نشنید...


 

فریاد بر آورد خدایا با من حرف بزن !


روی ادامه مطلب کلیک کنید...

 


ادامه مطلب


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

ساعت

آرشیو وبلاگ
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386

وضعیت در یاهو

پیوندها
گم شدن در خاطراتت
ديوونه ي سكوت
واسه عاشقا مي نويسم
دلشكسته
بی گناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق
روانشناسی
عکس و حرفای قشنگ و ورزش
سلام عاشقونه
دختر آريايي

تصویر تصادفی

IQ Test
Free-IQTest.net - IQ Test